خرید بک لینک

درباره سایت

بی خوابی...

امکانات وب

بیست و چهارم بهمن۱۴۰۲سه شنبهساعت۱۰نیمامروز اومدم آزمایشگاه برای تست های خون و تست تحمل گلوکزGTTیه بطری گلوکز با اسانس پرتقال خوردمباید دو بار دیگه هم خون بدم به فاصله هر یک ساعتسرم گیج می رهو حالم خوب نیستپسرکم چون گلوکز خوردم توی اوج حرکت کردنشهضربان قلبم بالا رفته به همراه کمی سرگیجهناشتا هستم و تا دو ساعت دیگه نباید چیزی بخورمروی صندلی منتظرم نوبت خون دادن دومم برسهخانم بغل دستم نشسته داره نان و پنیر و خیار می خورهو بوش به من خورده با وجود ماسکی که روی صورت دارمو دلم داره از حال می رهخیلی خیلی خیلی خیلی خیلی دلم نان و پنیر و خیار می خواد الاناین چه شکنجه ایهمن هیچی، پسرکم گرسنشهادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیما فدایی تاريخ: پنجشنبه 3 اسفند 1402 ساعت: 18:29

چهارشنبه بیستم دی ماه۱۴۰۲ساعت شش و نیم صبحکاش ساعت خوابم درست می شدخسته م، ولی ساعت هاست خوابم نمیبرهاسترس دارم، نمیدونم چرااین کوچولو گناه داره که من نمی خوابمای کاش یکم من آدم می شدمادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیما فدایی تاريخ: سه شنبه 3 بهمن 1402 ساعت: 18:20

وارد روز تولدم شدم۲۵آبانکه البته در اصل ساعت۲ بامداد،۲۶آبان من متولد شدمتولدت مبارک رایحهخیلی برات خوشحالم خودم جانمیدونی که خیلی دوستت دارمخواهشاً امسال افسردگی روز تولد نگیراین سالی که گذشت، سال پرباری رو از سر گذروندیآفرین عزیزمادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیما فدایی تاريخ: چهارشنبه 1 آذر 1402 ساعت: 13:05

نگرانمخیلی زیادامروز نوبت دکتر داشتمخداروشکر نی نی سالمهولی جفت پایینهدکتر گفت طول سرویکس م کمهو نگران کننده سخیلی استرس دارمگفت فعلا باید استراحت مطلق باشمخودم رو خسته نکنم و...ولی من دو روز در هفته کلاس دارم دانشگاهصبح تا بعد از ظهرصدبار باید از پله ها بالا پایین برمساعات طولانی باید بشینمو امکان دراز کشیدن ندارمباید چه کار کنم؟محمدم میگه حذف ترم کنفدای سرتولی دلم نمیاد، یک ماه و نیم بیشتر نموندهنمیدونمواقعا نمیدونم باید چکار کنماسترس درسامم هستسه هفته در پیش رو هر هفته میان ترم دارمباید سه تا سمینار آماده کنمترجمه مقاله انجام بدمو جزوه هام رو بنویسم و صد البته باید کلی درس بخونمهمش هم نیاز به ساعات طولانی کار با لپ تاپ دارهکه باز امواج لپ تاپ برای من اصلا خوب نیستخدایا، چه کار کنماگر الان بگم نمیام، هم گروهیم برای سمینار ها چه کار کنه؟یهو وسط ترم بگم من نیستماینقدر هم ریلکس گرفتم که تا الان هیچ کاری نکردموای...ممکنه برام دعا کنید تا به نتیجه برسم؟......میخواستم از مراسم تولد دیشبم بنویسمولی الان مغزم همراهی نمیکنهدیشب فوق العاده حالم خوب بودیه شب عالیای کاش امشب، دیشب بود ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیما فدایی تاريخ: چهارشنبه 1 آذر 1402 ساعت: 13:05

۲۹ مهر ماه سال ۱۴۰۲ساعت ۴نیم عصر، روز شنبههمین دو سه دقیقه پیش صدای قلبش رو شنیدمخیلی احساساتی شدمدلم میخواد اشک شوق بریزمباورم نمیشه دارم مادر میشمباورم نمیشه یه انسان توی شکم من داره رشد میکنهصدای تپش قلبش خیلی تند بوداز الان میدونم عاشقشمانشاالله سالم و سلامت به دنیا بیادمامانی، من خیلی دوستت دارمصدای قلبت خیلی زیبا بودای کاش میشد ضبطش کنمخیلی برام عزیزی نفس مامان ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیما فدایی تاريخ: سه شنبه 2 آبان 1402 ساعت: 17:12

دیروز عصر بی بی چک مثبت شد دارم آماده میشم برم تست بتا بدم ممکنه واقعا مثبت باشه؟

برچسب: نویسنده: نیما فدایی تاريخ: يکشنبه 23 مهر 1402 ساعت: 21:57

جواب آزمایش مثبت شدو من الان خوشحال ترینمو صد البته پر استرس ترینفکر میکردم باید توی هفته دوم یا سوم باشمولی در کمال تعجب متوجه شدم، زمان بارداری از اولین روز آخرین دوره پریودی محسوب میشهادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیما فدایی تاريخ: يکشنبه 23 مهر 1402 ساعت: 21:57

یازدهم اردیبهشت ۱۴۰۲در بی انگیزه و بی حس و حال ترین حالت عمرم به سر می برم.درست برعکس دیروز!!دیروز از شدت سرحالی و فعالیت بالا روز شادی رو از سر گذراندم و شب ساعت ۱۰ غرق در خواب بودم!امروز...ساعت ۵. صبح بدون هیچ آلارم، از خواب بیدار شدم و کاملا تهی از فکر، انگیزه...غمگین نیستم، ناراحتی ای ندارم، فقط نسبت به هیچی، هیچ حسی ندارم!تمام تلاش خودم رو کردم که به زور ساعت ۹، بعد از ۴ساعت بیداری، از تخت دل بکنم و روز خودم رو شروع کنم اما هر کاری رو اومدم شروع کنم دست و دلم به کار نرفته!و در آخر فقط به مرتب کردن سرسری خانه در حد تخت خواب و آشپزخانه اکتفا کردم (البته به گلدان عزیزم رسیدگی کردم) و با روشن کردن کولر و انتخاب یه کتاب نصفه و نیمه ( این هم به اجبار چون باید تمامش کنم) در حال شرح حال هستم.نمیدونم باید چه رویکردی رو برای حال الان امتحان کنم.حدس می زنم دوران pms با تاخیر داره فرا میرسه..........................فردا روز معلم هست، و تصمیم داشتم کیک درست کنم و با محمدم هماهنگ کنم یه سر به مادر بزنیم، نمیدونم حوصله می کنم یا نه!پدر دیشب عازم آبادان بودن، آخر شب باهام تماس گرفتن گفتن توی راه فرودگاه هستن، برای سخنرانی دانشگاه نفت.و از من خواهش کردن این دو روز کمی حواسم به مادر باشه، چون خیلی حال شون خوب نیست!و البته که فعلا من از دست مادر کمی دلخورم (علت طولانیه، و مربوط به شرح حال روز های قبلی هست که ثبت نکردم) و چون به مادر گلایه کردم این حس دو جانبه هست، به هر حال فعلا باید بی خیال بشم مثل اینکه!علت حال بد مادر یا ناراحتی شون هم مربوطه به عروسی ریحانه!خانواده داماد اصرار بر تاریخ عروسی در تیر ماه دارن، ولی مادر اصلا موافق نبودن، اول که مادر میگفتن سال دیگه، ولی بعد قبول کردن بعادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیما فدایی تاريخ: شنبه 14 مرداد 1402 ساعت: 14:08

شاید یکی از دلایل حس و حال امروزم حالا که بهش دقت می کنم احساس دل دردی که دیشب بهم دست داد و حس نزدیکی زمان پریودی باشه.با این که از زمان اصلی ش گذشتهو من چقدر غرق در خوشی بودم به این خاطر!اقدام به بارداری کرده بودم و خیلی امیدوار بودم.نمیدونم...طبق صحبت پزشکم تا شش ماه الی یک سال جای نگرانی نیست و طبیعیه.و من کمتر از یک ماه از تصمیم مون نگذشته، با یک فیلد شدن (که هنوز این هم قطعی نیست) بدترین سناریو های ممکن توی ذهنم به نمایش درامده !..............وقتی یک چیزی رو بخوای و حتی یک درصد نشه خیلی نسبت به داشتنش حریص تر می شی!با اینکه اصلا زیاد در قید و بند بچه نبودم، ولی از وقتی نسبتا تصمیم گرفتیم و توی این سه هفته اتفاقی هنوز نیوفتاده (میدونم خیلی عجول هستم) خیلی حال و روزم داغون شده ( البته بروز نمیدم).ممکنه برام دعا کنید؟ ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیما فدایی تاريخ: شنبه 14 مرداد 1402 ساعت: 14:08

خدا را سپاس که غیر او را نمیخوانم که اگر غیر او را میخواندم دعایم را مستجاب نمیکرد و خدا را سپاس که به غیر او امید نبندم که اگر جز به او امید میبستم ناامیدم میکرد و خدا را سپاس که مرا بخودش واگذاشت،ازاینرو به من رأفت و محبت کرد و به مردم وانگذاشت تا مرا خوار کنند و خدا را سپاس که با من دوستی ورزید، درحالیکه از من بینیاز است و خدا را سپاس که بر من بردباری میکند تا آنجا که گویی مرا گناهی نیست!پروردگارم ستودهترین موجود نزد من بوده و به ستایش من سزاوارتر است؛خدایا، راههای درخواست حاجتهایم را بهجانب تو باز مییابم و آبشخورهای امید را نزد تو پر میبینم و یاری خواستن از احسانت را برای آنکه تو را آرزو کرد بیمانع میبینمو درهای دعا را برای فریاد کنندگان گشوده مینگرم و میدانم که تو برای امیدواران در جایگاه اجابتی و برای دل سوختگان در کمینگاه فریادرسی هستیو بهیقین در اشتیاق به جودت و خشنودی به قضایت جایگزینی از منع بخیلان است و گشایشی از آنچه در دست ثروتاندوزان است وجود ندارد و همانا مسافر بهسوی تو مسافتش نزدیک استو تو از آفریدگانت هرگز در پرده نیستی، جز اینکه کردارشان آنان را از تو در پرده برده،من با درخواستم آهنگ تو کردم و با حاجتم روی به تو آوردم،نیاز خواهیام را به پیشگاه تو قرار دادم و خواندنت را دستآویز خویش کردم بیآنکه مستحق شنیدن خواهشم و سزاوار گذشت از من باشی،بلکه برای اطمینان به بزرگواریات و آرامش بهدرستی وعدهات و پناه جستن به ایمان به یگانگیات و یقین به معرفتت که مرا پروردگاری جز تو نیست و معبودی جز تو نیست، یگانه و بیشریکی.ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیما فدایی تاريخ: سه شنبه 22 فروردين 1402 ساعت: 13:42

امشب تست شخصیت شناسی شرکت کردم، نتیجه اش شد تایپ شخصیتی INFP (رویا پرداز). خیلی خودم بود

برچسب: نویسنده: نیما فدایی تاريخ: سه شنبه 22 فروردين 1402 ساعت: 13:42

بیست و یکم فروردین ۱۴۰۲امروز اصلا روی مود خوبی نیستم، احساس می کنم کاملا خالی از انگیزه و انرژی ام.شده حکایت صحبت قبلم، امان از نا تراز بودن هورمون!فقط دلم می خواد بشینم یک گوشه و هیچ کاری انجام ندمادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیما فدایی تاريخ: سه شنبه 22 فروردين 1402 ساعت: 13:42

شمار ساعاتی که بیدار بودم از دستم در رفته... .پریشب برای ترجمه، و دیشب به سبب نبودن محمدحسین.دیشب علی رغم میل باطنیم، با اصرار محمدحسین اومدم خونه مادرمادر و پدر کیش هستن، فقط ریحانه خونه بود.طفلک سید مهدی، بخاطر من نتونست بیاد پیش ریحانهادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیما فدایی تاريخ: سه شنبه 9 اسفند 1401 ساعت: 0:35

یه بنده خدایی ساعت ۷نیم اومد دنبال بنده، خونه مادرادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیما فدایی تاريخ: سه شنبه 9 اسفند 1401 ساعت: 0:35

کلافه ام از بی خوابی های شبانهای کاش درست می شد این عادت ناپسندسرانجام چندین ساعت غلت زدن و دنده به دنده شدن مرور خیل عظیمی از خاطرات بود.اگر بنا به نوشتن باشه، تا صبح باید تک به تک رو تایپ کنم!اما یهو یاد آقاجون افتادم، خیلی اتفاقیهمیشه به من میگفتن گل سر سبد!با وجود ازدیاد نوه های خانواده پدری، به من میگفتن گل سرسبد.چرا هیچوقت به این کلمه دقت نکرده بودم؟چقدر دلتنگ شون شدم...دلتنگ این جمله و بغل های سفت و محکم شون.ای کاش وقتی بودن بیشتر قدرشون رو میدونستم. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیما فدایی تاريخ: سه شنبه 9 اسفند 1401 ساعت: 0:35

صفحه بندی